آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک در برابر خطرات از خود دفاع کنید |
مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
دل من حالش خوشه...اصلن بلد نیست بگیره
آزار می دهد مرا
درد مبهمی در سینه
در این گوشه ی تنگ دلم
حوالی جایی که خانه ی توست
بعد از چند ماه که اون هفته تزریق داشتم فکر می کردم بهتر می شم
البته با یه جلسه که نمی شه امیدوار بود ولی من مثه همیشه خوش بین
با قضیه برخورد کردم .
چشام اذیت می کنه . دستام می لرزه و تقریبا به زور رو پام بند می شم .
دیروز دوستی از راه دور اومده بود واسه دیدن من .
می دونستم شرایطم طوری نیست که ساعتهای متمادی صحبت کنم و
یا بشینم اما از اون جا که لطفش جبران کردنی نبود چیزی نگفتم .
بعد از شبهای متمادی دیشب ساعت ۱۱ خوابیدم و قبل از خواب با یه آهنگ
فوق العاده از اونشنسه به خودم یه حال اساسی دادم .
پیانو در این موزیک با صدای نازک و مهربون و غمدار خواننده همه با هم ترکیبی
بی همتا رو ساختند .
معنی شعر رو هم انگار مخصوص من ساختند .
Playground school bell rings again
Rain clouds come to play again
Has no one told you she's not breathing
Hello, I'm your mind giving you someone to talk to
Hello
If I smile and don't believe
Soon I know I'll wake from this dream
Don't try to fix me, I'm not broken
Hello, I'm the lie, living for you so you can hide
Don´t cry
Suddenly I know I'm not sleeping
Hello, I'm still here
All that's left of yesterday
اگه بخوام به فارسی معنیشو بنویسم لطفش از بین می ره .
یه شام با دوستان بیرون بودیم که حسابی خوش گذشت و پیاده شدیم . نفری ۲۵ تومن
ناقابل تو این اوضاع مالی . گفتیم به دلمون نمونه بعد از مدتها .
ولی واقعا خوش گذشت . تا چند ساعت بعدش انرژی مثبت داشتم .
عجیبه انگار روزگار بعد از اون قضایا می خواد بهم بگه نمی تونی رو حرف کسی
حساب کنی و امید ببندی بهش .
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون دلم لک زده واسه حرفای عاشقانه و بوسه های
طولانی و یه شونه ی بی تاب که سر بذارم روش و صدای نفس هاش آرومم کنه
واسه ذوق و شوق عاشقی و صدای تاپ تاپ قلبم واسه کسی که دوسش دارم
و می خوام ببینمش ، واسه یه والنتاین دو نفره ی عشقی ،
واسه یه مرد ، قولای مردونه ای که فراموش نشه
و واسه خیلی چیزای دیگه ...
شاید دیگه اتفاق نیافته .
می خوام عیدی که بهم دادن همش واسه خودم مانتو و شلوار بخرم .
خیلی وقتی به خودم نرسیدم و خرید نکردم .
چند روزه دارم زمستونو حس می کنم .
آرون انگار همیشه این تویی که وقتی تنهام می یارمت از سبدت بیرون و تو بدون
چشم داشتی دستامو لیس می زنی و می ذاری نوازشت کنم حالا هر موقع از
روز و شب که می خواد باشه .
صبح که از خونه داشتم می یومدم سر کار بهش گفتم مواظب خودت باش .
انگار باورم شده واقعا می فهمه این حرفا رو .
این چند روز تعطیلی رو فقط می خوام استراحت کنم و یه مهمونی کذایی فردا داریم
که اجبارا باید شرکت کنم .
می گن مگه این دختره جزام داره که تو هیچ جمعی مدتیه پیداش نیست ؟
دارم ولی نه از نوعی که شماها بفهمین !
فهمیدم که همیشه واسه رشد کردن جا دارم . اگه فکر کنم دیگه آخرشه باختم .
می گم من واسه خودم وقت می ذارم مثلا با خودم حرف می زنم ، کارایی که شخصی هست و
دوست دارم انجام می دم ، برای دلخوشی خودم گاهی تو خونه یا بیرون آرایش می کنم
اگه حوصله نداشته باشم خودمو مقید به شیک پوشی یا آرایش نمی کنم و در یک کلام
برای خودم فکر می کنم و زندگی می کنم .
یه آه بلند می کشه و می گه می دونی من واسه خودم چند وقته وقت نذاشتم ؟
می دونم و حس کردم که خودشو نمی شناسه یا درست نمی شناسه .
از آدمی که واسه خودش وقت نمی ذاره انتظار دارم واسه من وقت بذاره ؟؟؟
من دلم می گیرد
کاغذی هست و قلم
و دلی پر شِکوه
...
حواست هست ؟
زندگی ملعبه ی دستِ تو نیست!
به همین نام و نشون که دیشب ساعت ۱ می خواستم بخوابم یه سی دی
گذاشتم تو سیستم و از بازی نیکولاس کیج و سوژه ی فلسفی فیلم غرق
لذت شدم .
اصلا یادم رفت قبلش داشتم خودمو جر وا جر می کردم واسه مشکلاتی که
به نظرم نامتناهی می یومد !
فیلم در مورد جبریون و معتدله و متفوض بود .
خودم که موندم من کدومشونم .
مدام به یه جهت گرایش پیدا می کنم اما مطمئنم اعتدالی نیستم .
خلاصه نشون به اون نشون که ساعت نزدیک ۳ بود که سر مبارک رو گذاشتم
تا کپه لالا کنم !
۶ بیدار شدم کلی با آرون بازی کردم آرایش کردم عطر زدم مرتب و سرحال اومدم
سرکار . فقط کمرم بی حسه و چشام تاره .
دوستم (وبلاگ ماهک ماه من ) نگرانم می شه وقتی بد می نویسم . دری وری می گم
داداش جون اصلا نگران نباش .
همون لحظه همون ساعت فوقش تا چند ساعت حالم بده . اما سعیمو می کنم
خودمو جمع و جور کنم .
آدمی که داره دوران نقاهتش رو می گذرونه همینه دیگه . گاهی بیماریش عود می کنه
گاهی فروکش می کنه .
گاهی درد رو تحمل می کنه . گاهی تحمل نمی کنه .
دلش بهونه می گیره . آدم می شه نمی گیره .
بغض می کنه . نمی کنه . ..
اما مهم اینه که می دونه دوران نقاهتش هر چند طولانی و سخت داره می گذره .
روحم داره خوب می شه . فقط بیشتر باید بهش وقت بدم .
این بالا و پایین رفتن ها طبیعیه . حداقل واسه من .
***
می دونی مشکلم چیه با تو ؟ اینکه خودمو مقید به تو کردم .
اگه ذهنم رو ازت رها کنم دیگه ناراحت نمی شم اگه کم اس ام اس بدی
یا نرسی زنگ بزنی یا احیانا جواب ندی .
پس رهات می کنم .
هر وقت دوست داشتی باش هر وقت دوست نداشتی نباش . نه اینکه فرقی نمی کنه
باشی خوشحال می شم اما می خوام اگه نباشی ناراحت نشم .
خب ؟
می دونم از دستم ناراحت شدی . یه جور رفتار کردی فکر کردم یه تیکه یخی .
تقصیر که نداشتم . اگه قرار بود همه چیر رو به هم تله پاتی کنیم می شدیم
ادم فضایی که زبون لازم ندارن .
***
در مورد نقاشی معروف استاد بزرگ وینست ون گوگ برای کلاس رایتینگ نوشتم .
اسمش بود اسکریم .
تو نقاشی یه ادم هستش که دستش رو گذاشته رو گوشش و اینقدر فشارش می ده
که صورت از فرم دایره به یه بیضی کشیده تبدیل می شه .
گیجی و ترس اولین احساسایی هستن که منتقل می کنه .
فکر کنم الان در همون حالتم .
زندگیمو مرور می کنم . از وقتی خودمو شناختم از دور و برم راضی نبودم .
چی باعث می شد ؟ یعنی من زیادی بلند پروازی کردم همیشه ؟
نه . چه کشکی . چه بلند پروازی یی .
کارم به جایی رسیده که دلمو به یه خرگوش خوش کردم .
مدام قربون صدقش می رم . باهاش حرف می زنم .
از دیدن همه ی قوم و خویش و دوست و آشنا بیزارم .
دلم واسه هیچ کدومشون تنگ نشده . گاهی مجبورم تن به دیدنشون
بدم .
اجل افتاده تو خونوادمون و داره پیرا رو جمع و جور می کنه می بره .
هنوز چله ی اون یکی نشده . این یکی رو برده .
خوش به حالشون . دنیا چی داره واسه دیدن ؟ چی هست واسه شنیدن ؟
به خودم می گفتم کاش عزی اشتباها منو به جای بعدی ببره .
چیزی ندارم ببینم خوشحالم کنه . بشنوم امیدوارم کنه .
کسی ندارم واسه دیدنش لحظه شماری کنم .
کسی ندارم ایندش به من متصل باشه . خودم هستم و خودم .
تا مدرسه می رفتم که چیز زیادی حالیم نبود . فقط یواشکی کتابایی راجع به
مرگ می خوندم که با هزار زحمت با جمع کردن پول تو جیبی هام می خریدم .
نمی ترسیدم راجع به مرگ بخونم .
همسنای من تو یه حال و هوای دیگه بودن . من قایمکی از مامانم گفتگو با مردگان
رو که هنوز تو کتابخونم خودنمایی می کنه می خوندم و به خودم مدام می گفتم
یعنی اون دنیا چه شکلیه .
موقع دانشگاه که رسید مثه یه بره ی سر به زیر رفتم دانشگاه و اومدم .
نه فکر کنی جای دور رفتم . همین شهر خراب شده ی خودمون .
نه فکر کنی واسه وابستگی هام نرفتم . نرفتم چون راحت طلب بودم و هستم .
ترم به ترم که می گذشت می گفتم کاش زودتر تموم بشه .
نمی دونستم وقتی تموم بشه می خوام چکار کنم . فقط می خواستم مثه یه
ادم فکر مریض بدون اینکه خودم بفهمم بگذره تموم بشه .
وقتی وارد دانشگاه شدم از محیطش از بچه هاش از رشته م هیچ خوشم نمی یومد
همیشه تو فکر این بودم که انصراف بدم رشتمو عوض کنم .
این قدر این دست و اون دست کردم که فارغ تحصیل شدم خیر سرم .
...
این سه نقطه بماند که نمی خوام در موردش چیزی بگم که کفرم بیشتر از این
از خودم در بیاد .
حالا هم که سر کار می رم و کلا همیشه سر کار بودم .
همکارا خوبن اما سر و کله زدن با مریضای فول از انرژی منفی منو داره از پا در میاره .
نابودم می کنه اخر .
گاهی به سرنوشتم که فکر می کنم استفراغم می گیره .
همدم من الان افکار پراکنده و مشوشمه . آرون و شمعی که تقریبا همیشه روشنه .
این وبلاگ و آهنگایی که گوش می کنم .
مدتیه مدام دلشوره دارم . نگرانم . دلم شده رخت شور خونه . کاش می شد
مرده شور خونه .
هر چی فکر می کنم هیچ ارزویی ندارم . چیزی نمی خوام . هدفی ندارم .
خدای من بهم بگو واسه چی هستم ؟
احساس پوچی اذیتم می کنه . نگران ترم می کنه .
قبلا که تو بودی یه هدفی بود . گاهی ذوق دیدنت . گاهی شوق شنیدنت .
...
انگار اون دوره ی کوتاه همه ی خوشی زندگی چند ساله ی منه .
راحت ازم گرفتی . راحت ازم گذشتی . شاید ندونستی بعدا به نقطه ی کوری
می رسم که همون چند ماه رو فقط عمر مفید خودم بدونم و لاغیر .
الان از نیمه شب گذشته . برای بار اول نیست و حتما بار اخر هم نیست که
دلم صبح رو نمی خواد .
و البته ندا اومد که دلت غلط می کنه می گه چی می خواد چی نمی خواد
وقتش که شد می بریمت . باید بیشتر ببری !
***
قبل از اینکه برم کلاس زبان موهامو که بز چین کرده بودم و خراب شده بود
رفتم آرایشگاه مرتب کردم . خوب شد . فکر کردم حالمو بهتر می کنه . و
البته تاثیر داشت برای کمتر از یه ربع .
بعد دوباره برگشتم به همون دایره ی کذایی که دارم مثه یه نقطه که دیده نمی شه
روش رو دور می زنم به امید رسیدن به مرکز .
خدا جون تو که هیچ وقت ادم نبودی بدونی این چیزای تلخی که دارم می گم
حس کردنش چقدر سختر از نوشتنشه
پس چطور انتظار دارم درکم کنی و زودتر به درک واصلم کنی ؟
تو نمی دونی چی می گم . مگه نه ؟
دارم فکر می کنم جرات می خواد رگمو بزنم . اگه بخوام این کارو بکنم باید اول
عمیق باشه دوم گیج باشم درد و حس نکنم . با اینکه درد چیز غریبی نیست واسم .
روش فکر می کنم .
گاهی خیلی جدی . خیلی خیلی جدی .
***
به سرگذشت وینست ون گوگ فکر می کردم . از غذا خوردنش می زده پول
جمع می کرده تا بتونه وسائل لازم برای نقاشی رو بخره .
وقتی می بینه با این راه بدون پول پیشرفتی نمی کنه دچار بیماری روحی می شه .
گوش خودش رو می بره و بعد هم یه گلوله همون گلوله ی سربی که من هوسش رو
دارم شلیک می کنه وسط سینش . بعد هم راحت می شه .
وقتی اینا رو می خوندم فقط یادمه چند تا کارو می کردم باهم : فحش می دادم به
زمین و زمان . بغض کرده بودم . و به شاهکارایی که بعد از مرگش کشف شد
فکر می کردم .
من که شاهکارم ندارم کسی بخواد بعدش بهم فکر کنه !
خیلی وراجی کردم . می رم دراز بکشم تا بلکه خوابم ببره .
با چه زبونی باید بگم من شرایط خودمو پذیرفتم .
مشکل من مشکل جسمی نیست . روحم شکننده شده .
درستش می کنم .
پی نوشت : از دستت ناراحتم . فکر و ذکرت کار کار کار . آره اگه مواظب نباشی
خیز هم ممکنه بر داره .
دیشب خواب مرگ می دیدم . مرگ خودم .
از مرگ نمی ترسم . واقعا نمی ترسم . معمولا از چیزایی آدما می ترسن که نشناسنش .
حس می کنم مرگ رو می شناسم .
تو خواب دیدم فرشته ای رو که می خواست
روحمو بگیره . داشت برام توضیح می داد که به زمان زمینی چند لحظه بیشتر نیست
اما تو بیشتر حسش می کنی . نترس . و من عجیب ترسیده بودم !
گله ای نیست ...
